بيا كه چشمان جمعه به جاده سياه شده
سه شنبه 1386/06/06 «
مولا جان ميخواهم حرفهايم را جمله بندي كنم و برايت بنويسم ولي زبانم ناتوان است و پاهايم مانده و بي رمق است.
تو بر تنهاييم قدم بگذار و دل كوچكم را شاد كن
توكه بيايي ناله ي كودك همسايه را به خنده ميبخشي
تو كه بيايي باران مخندد و سنگ هم شكوفا ميشود و آب سيراب ميگردد
بيا كه چشمان جمعه به جاده سياه شده است
مادرم به من چنين گفته كهتو از اين جاده خواهي آمد
بيا و بر تنهاييم قدم بگذار و دل كوچكم را شاد كن...
تو بر تنهاييم قدم بگذار و دل كوچكم را شاد كن
توكه بيايي ناله ي كودك همسايه را به خنده ميبخشي
تو كه بيايي باران مخندد و سنگ هم شكوفا ميشود و آب سيراب ميگردد
بيا كه چشمان جمعه به جاده سياه شده است
مادرم به من چنين گفته كهتو از اين جاده خواهي آمد
بيا و بر تنهاييم قدم بگذار و دل كوچكم را شاد كن...

Copyright © 2006 - Site bus: آواره & Designer: Hessam Sedaghati


